دل نوشته های شیما

متن مرتبط با «بابام» در سایت دل نوشته های شیما نوشته شده است

مامان و بابام مهمون ما بودن

  • نیلوبلاگ

    5 شنبه مامان و بابام و داداش کوچیکم اومدن خونمون . ساعت 6 عصر رسیدن. من هم شام باقالی پلو با ماهیچه گذاشتم. قرار شد شب بریم بیرون بگردیم . گفتیم زود شامو بخوریم و اماده بشیم بریم . من رفتم تو اتاق اماده بشم که همسری بهم گفت به مامان وبابام هم گفتم باهامون بیان .من : xa0بـــــاشه اخه طبق تجربه قبلی که با مامانم اینا رفتیم بیرون و اونارو نبرده بودیم و از فرداش مامانش زندگی رو برامون جهنم کرده بود دیگه حرفی نزدم .گفتم باشه بیان. خلاصه رفتیم جلوی درخونشون دنبالشون .اومدن سوار شدن بعد ما...

    ادامه مطلب