سالگرد ازدواج

خرید بک لینک
خب اومدم تا براتون از سالگرد ازدواجم بگم:

یکشنبه31 مرداد سالگرد ازدواجمون بود ما از 5 شنبه کوچولو کوچولو مراسم داشتیم یعنی 5 شنبه باهم رفتیم یه سری چهارراه ولیعصر اخه کلی خاطره داریم اونجا .مخصوصا مزون لباس عروساشونو دوست دارم و هر دفعه با اشتیاق لباسهای عروسشونو نگاه میکنم با اینکه خودم یه لباس عروس خیلی خوشگل و ناز خریدم ولی کلا لباس عروس دوست دارم

بعد از اینکه اونجا گشتیم تصمیم گرفتیم یه سری بریم دریاچه.دور میدون دریاچه ماشینو پارک کردیم و رفتیم قدم بزنیم.یه دودی کل دریاچه رو گرفته بود از دور داشتیم به هم میگفتیم چقدر هوا آلوده هست و از این حرفا .وقتی نزدیک شدیم دیدیم نه بابا همه خانواده ها دارن جوجه درست میکنن و این دود یا مال جوجه هاست یا قلیون.

من هوس بلال کردم و جاتون خالی دوتا بلال خوردیم دیدیم که ساعت 12/30 شبه زودتر برگردیم خونه .رسیدیم دور میدون شوهرم یهو گفت عه ماشین کوش؟نکنه بردنش؟منم گفتم اینجا حمل با جرثقیل بوده هااا .بعد از یه پسری که اونجا مسئول پارکینگ بود پرسیدیم جرثقیل اومده ماشین برده؟گفت من که ندیدم .یه دفعه همسری گفت ماشینو دزدین من هی میگفتم نه بابا مگه میشه؟هی گشتیم دیدیم نه ماشین نیست .یه همسری گفتم بیا بریم یه کم بالاتر نگاه کنیم شاید اونجا باشه با یه حالتی بهم گفت چه حرفی میزنی مگه ندیدی دورمیدون پارک کردیم گفتم بابا حالا بریم بالاتر اونجا هم دور میدون میشه تقریبا. گفت نه من مطمئنم همین جا بوده.گفتم پس زنگ بزن 110 . خلاصه زنگ زدو گفتن که ماشین با جرثقیل حمل نشده و الان مامور میفرستیم .بعد من همش شک داشتم اونجا که نگهبان پارکینگ وایستاده بود ما پیاده از جلوش رد شدیم پس ماشین باید بالاتر باشه نه اینجا .باز به همسری گفتم انقد لج بازی نکن بیا بریم بالاتر هم نگاه کنیم باز گفت تو حالت خوب نیست هاااا. ولی باشه بریم .که یهو ماشین رو بالاتر مشاهده نمودیم

گفتم دیدی بهت میگم ماشین بالاتر پارک شده میگی نه خلاصه کلی خوشحال شدیم که ماشین رو ندزدیدن.زنگ زدیم به 110 گفتیم اقا ماشین دست یکی از اقوام بوده ما خبر نداشتیم

دیگه با کلی حال رنگارنگ ،هم خوشحال هم گرفته و ناراحت رفتیم خونه.فرداش ناهار خونه مادرشوهر دعوت بودیم که تا از در رسیدیم همسری گفت اره دیشب رفتیم دریاچه و فلان وبهمان شد.مادرشوهر هم اولش همراهی کرد بعد که همسری رفت نشست گفت میرید دریاچه؟ گفت دیروز عصری انقدر دلم گرفته بود تنها بودم تو خونه.دوباره چند دقیقه که گذشت باز تکرار کرد که دیروز خیلی تنها بودم نه میلاد بود نه باباشون. بعد همسری رو صدا زد گفت خب بیا ببینم خوب مــــــــــیـــــــــــری دریاچـــــــــــــه؟ همسری هم جا خورد گفت چطور ؟گفت هیچی همین طوری. دیگه عصرش بهش گفتم مامان ما همش نیم ساعت چهل دقیقه دریاچه بودیم یه وقت فکر نکنید از عصر رفتیم اونجا.

دل نوشته های شیما...

ما را در سایت دل نوشته های شیما دنبال می‌کنید

برچسب: سالگرد ازدواج,سالگرد ازدواج مبارک,سالگرد ازدواج به انگلیسی,سالگرد ازدواجمون مبارک,سالگرد ازدواجتون مبارک,سالگرد ازدواجتان مبارک,سالگرد ازدواجتون مبارك,سالگرد ازدواج شعر,سالگرد ازدواجمون,سالگرد ازدواجتون مبارک به انگلیسی, نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 6:05

صفحه بندی