دیگه خسته ام کرده هر چند روز یه بار یه بهانه ای هست .
چند وقت پیش همسری اثاث کشی داشتن (دفتر جدیدش)، که برادر و پدرش برای کمک بهش رفته بودن دفترش.روز جمعه هم بود .صبح ساعت 8 صبح همسری از خونه بیرون رفت و تقریبا 9/30 شب برگشت.تو این فاصله مادرشوهر بهم زنگ نزد حالا که تنهایی بیا پیش ما . گذاشت ساعت 8 شب زنگ زد و همون لحظه با عصبانیت گفت یه وقت زنگ نزنی حالمو بپرسی .منم دست پیشو گرفتم و گفتم شما که تشریف نداشتین خونه .ماشالا زن سعدی شدی هر دفعه زنگ میزنم خونه نیستی.گفت من یه ساعتی رفتم بیرون حتما تو اون تایم زنگ زدی. گفتم خوب شما زنگ میزدی .دیگه هیچی نگفت فقط گفت واسه شام بیاید خونمون.گفتم هروقت پسرت اومد چشم .
حالا خداییش من از 2 روز قبلش همش زنگ میزدم خونشون و اونم نبود یه بارش که یهویی بلند شدن یه روزه رفتن شمال .یه روز هم رفته بود خونه خواهرش. منم جمعه زنگ نزدم چون واقعا فکرشو نمیکردم که خونه باشه و به من زنگ نزنه که برم پیشش. به خاطر همین پیش خودم گفتم حتما باز رفته به خواهرش سر بزنه (همون که تومور مغزی داره) .
من تعطیلات پیش حال روحیم خیلی خراب بود و همش گریه میکردم .این بود که به همسری گفتم بیشتر از این نمیتونم تو خونه بمونم بریم شمال.قبل رفتن ،رفتیم خونه مادرشوهرم که ماشینمونو جابجا کنیم دیدم مادرشوهرم گفت شمال نرید داره بارون میاد خیلی سرده و از این جور حرفا. همسری بهش گفت که توهم پاشو بیا گفت نه خاله ت داره میاد شام اینجا نمیتونم بعد هی به من نگاه میکرد که بهش اصرار کنم بیا.منم چون حالم بد بود حوصله خودمم نداشتم لام تا کام حرف نزدم .خلاصه رفتیم شمال .وقتی برگشتیم مادرشوهرم بهم گفت میلاد(برادرشوهرم) خیلی دوست داشت با شما شمال بیاد چرا نبردینش .میلاد هم از تو اتاق داد زد مامان من نمیتونستم برم باشگاه داشتم . گفتم اگه خیلی دوست داشت بهمون میگفت دیگه .بعد فهمیدم منظورش خودش بوده که چرا اونو نبردیم .همش تا اخر شب که پیشش بودیم میگفت دلم واسه شمال خیلی تنگ شده بعد هی چشم و ابرو نازک میکرد .فرداش هم همسری رو دپرس نمود که چرا منو با خودتون نبردین.
گفتم ای خدا زودتر یک جاری خوب نصیب ما بفرما بلکه ایشون دست از سر من برداره انقدر آزارم میده .
دل نوشته های شیما...ما را در سایت دل نوشته های شیما دنبال میکنید
برچسب: من و مادرشوهر,من و مادرشوهرم,من و مادرشوهر و جاری,من و مادر شوهر جانم,خاطرات من و مادرشوهرم,ماجراهای من و مادرشوهرم,خاطرات من و مادرشوهر,ماجراهای من و مادرشوهر,ماجراهاي من و مادرشوهرم,زندگی من و مادرشوهر, نویسنده: بازدید: 60